دیدم در یوتیوب که کامیونش از روی یک جوان رفت و برگشت. دلم خون می شه. جرات پیدا کردم. ویدئوی شهادت ندا را پیدا کردم و دیدم. برای اولین بار. دوری می کردم از دیدنش. رنگ خونی که بر تن آدم می شینه آزارم می ده. این شده که ماهی یکبار هم که یوتیوب می بینم توش گیر می کنم مدتها. بغض هم گیر می کنه تو گلوم تا چند روز. از اون دنیایی که دیدم بیرون اومدن، روزهای پر از سرگیجه. ای خدا. فریاد ای خدا. و من که اصلا تصور نمی کردم روزی با فریاد امام زمان رو به یاری بخوام. تا هرجا که جا داشت دنبال برنامه های موسوی بودم. توی کرج یادمه با خبرنگار تایمز حرف زدم، قلبم سال ها بود که ترک ها داشت و گفتم و لرزیدم. شب از وحشت و پشیمانی نخوابیدم که من غلط کردم و اگر طرف آدم خودشان باشد چه و چه و چه. نمی دونستم من ترسوعجب هفته هایی دارم. یک هفته گذشت و شد شنبه و مردم شدند آدمک های مبهوت روز بعد از انتخابات. من باید می رفتم سفارت سوئد برای دادن مدارک. در تهران نسیم هم نمی وزید. سالار زنگ زد و گفت بعد از ظهر در میدان فاطمی اند و بیا. خدای من، سالار، از پشت دو سال بی خبری مرا یاد کرده. کارم که در سفارت تموم شد رفتم وسایلمو از خونه لیلا بردارم و برم خونه ی داییم. تمام راه از میدون ولی عصر تا مطهری که خونه ی داییم بود بسته بود و باید پیاده می رفتم. نزدیکی های فاطمی بود که دیگه خیلی ترسیده بودم. رفتم وسایلم و گذاشتم خونه ی سمیرا. دست خالی اومدم بیرون و با موبایل سالارو پیدا کردم. زد و خورد بود تا منحرف شدیم توی مطهری و موتور ها دنبالمون. پلیس های ضد شورش خیلی بزرگ بودن. و ترسناک. راه که می رفتن زمین می لرزید. نزدیک شدیم به پل مدرس. گاه دنبالمون می کردن و می دویدیم و می ایستادیم. پلیس با باتوم دوید طرفمان. سالار رفت از پله های باریک یک ساختمان بالا، همون ساختمان کنار داروخانه نزدیک پل مدرس. دویدم دنبالش. پلیس اومد تو. دویدم بالا که دیدم سالار باتوم خوران داره می آد پایین. پاهام سست شد. اشکم در اومد. سالارو از پله ها انداختن پایین. طرف من. سرمو خم کردم و دویدم پایین. دو تا زدن پشت کمرم و از ساختمان اومدم بیرون چسبیدم به دیوار. سالار دوید بیرون. داد زد مرگ بر دیکتاتور. از پشت دو نفر ریختن سرش و شدن 4 نفرو 6 نفرو سالار بینشون کتک می خورد و دیده نمی شد. 3 نفری دویدیم طرفش پلیس حواسش یکم پرت شد که دیدم سالار داره می خوره و می ره کنار پل. دستش گرفت به میله و باتوم تو سرش و از بالای پل افتاد پایین. جیغ زدم. دویدم پایین که پیداش کنم. انگار که برم دستشو بگیرم بلند شه بدویم. بگه مرگ بر دیکتاتور. سالارو روی آسفالت دیدم. خدا رو شکر سالم بود. داد زدم. مردم دورش بودن. کنارش رسیدم سالار چشماش هم باز بود. اصلا هم خونی نبود. سالار پاشو. سالار پاشو. سالار بیدار بود من می دونستم. بلندش کردن و سوار ماشینش کردن. سالار تکون نمی خورد. من خشک شده بودم. خشک. و هنوز هم بعد دیدن مادر سیاه پوشش برای سالار تو مسنجر پی ام می ذارم. انگار قرار نیست باور کنم. مامانم خیلی زنگ زد وگفت جایی نرو و من قول دادم و رفتم. یکشنبه. و دوشنبه از درد در خانه ماندم. از بابام می ترسیدم که بگم منم هستم و نمی دونستم شاد می شه اگه بدونه منم هستم. سه شنبه شد که لیلا زنگ زد و گفت برم پیشش. وسایلمو گذاشتم پیش لیلا و رفتم راهپیمایی سکوت. می ترسیدم هنوز. خیلی می ترسیدم. پلیس می دیدم به رعشه می افتادم. ولی انگار باید این رعشه در من همیشگی می شد که هنوز هم تا دوتا عکس تظاهرات می بینم موجی می شم. شنبه فرشته بود و سمیرا و ناهید و مریم. رفتیم میدون فردوسی تا نزدیکی های نواب فقط وحشت بود و فرار. سمیرا رو گم کردیم. نواب رو گذشتیم و یادم نمی آد کجا بودیم نزدیک آزادی که موتورها آمدند و فرار می کردیم در خیابان هاو کوچه ها تا نیم ساعتی که صدای گلوله آمد. یک زن و دو مرد زخمی شدند. زن را من بلند کردم و فرشته و سه مرد دیگه. انگار قرار بود هر کسی هم که گلوله می خوره ما نخوریم. با صدای گلوله فرار کردم زیر سایه ی یک سوپرمارکت. برگشتم فرشته را روی زمین دیدم. زخمی شده بود. چشمامو نازک کردم و دویدم طرفش. انگار که من هر چه کمتر ببینم کمتر در خطر گلوله ام. نگاهش کردم. صورتش تمام خون بود. معلوم نبود از کجا خورده. مردم دورش بودن. یک صدایی ازش می آمد. گفتم فرشته. انگار صد بار صداش کردم. مردی ماساژ قلبی می داد و از دهان فرشته خون می ریخت بیرون. فریاد می زدیم خدااا. یا امام زمان. و اگر آن موقع امام زمان می شنید و کمک می کرد چه خوب بود. الکی که صداش نمی کردم. توی سرم می زدم و فرشته رو تکون می دادم. فکر می کردم بلند می شه. تماما بیچارگی بودم و استیصال. به پهلو خوابوندیمش. انگار که از کنار چشم چپش خورده بود و تا کنار گوشش فرو رفته بود. دستهای ما آدما چقدر خالی است گاهی. چقد ناتوانیم. و فرشته را بردند و من بعدا یادم آمد که رعنا گفته بود دیشب ریخته بودن تو بیمارستانشون و همه مجروحا رو جمع کرده بودن برده بودن.
این شد که تا دوشنبه ماندم و سمیرا برام بلیط قطار گرفت. دوشنبه با فک شکسته و جناق ترک خورده برگشتم خونه تا که 20 روز بعدش برای مالزی آماده شم.
این شد که آنقد مجروح بلند کردیم و گذاشتیم و مرده دیدیم که عزا گرفتیم و عروسی را لغو کردیم و جان سخت شدیم. جریان ندا را 5 روزی گذشت تا فهمیدم. و امروز ویدیویش را دیدم. استاد موسیقی اش اول می گوید ندا نترس. گو اینکه” ندا کمی زخمی شده ای دخترم”. نترس، میرویم دکتر خوب می شوی. ندا نترس. که نترس ها کم کم تبدیل می شوند به ترس خود استاد که فریاد می زند ندا بمون. گویی با خواهش او خواهد ماند. آری، فریاد که می زنی واقعا تصور می کنی که اثر دارد. و بلند می شود و می گوید ماندم استاد. ماندم. ندا نترس. ندا بمون. ای کاش نمی دیدم امروز هم. فریادش که در گوشم مانده آزارم می دهد. سالار بمون. فرشته بمون. سهراب بمون. ندا بمون. ایران بمون.
دستهبندی شده در: وطنم | ۱ دیدگاه »