• پروانه در توییتر

    • گاهی هم نامحدود ماهیانه ی سپنتا برنده می شدم به ملتی از رفقا اطلاع می دادم جهت کاربری 100 درصد 2 weeks ago
    • همین دو سال پیش بود که توی کشوی میزم انبوهی از کارت اینترنت های سوخته و نسوخته داشتم. انبوهی 2 weeks ago
    • مجوز توییترمان توسط مقامات دولتی کانادا باطل شد. 2 weeks ago

حکایت این بغض ما

دیدم در یوتیوب که کامیونش از روی یک جوان رفت و برگشت. دلم خون می شه. جرات پیدا کردم. ویدئوی شهادت ندا را پیدا کردم و دیدم. برای اولین بار. دوری می کردم از دیدنش. رنگ خونی که بر تن آدم می شینه آزارم می ده. این شده که ماهی یکبار هم که یوتیوب می بینم توش گیر می کنم مدتها. بغض هم گیر می کنه تو گلوم تا چند روز. از اون دنیایی که دیدم بیرون اومدن، روزهای پر از سرگیجه. ای خدا. فریاد ای خدا. و من که اصلا تصور نمی کردم روزی با فریاد امام زمان رو به یاری بخوام. تا هرجا که جا داشت دنبال برنامه های موسوی بودم. توی کرج یادمه با خبرنگار تایمز حرف زدم، قلبم سال ها بود که ترک ها داشت و گفتم و لرزیدم. شب از وحشت و پشیمانی نخوابیدم که من غلط کردم و اگر طرف آدم خودشان باشد چه و چه و چه. نمی دونستم من ترسوعجب هفته هایی دارم.  یک هفته گذشت و شد شنبه و مردم شدند آدمک های مبهوت روز بعد از انتخابات. من باید می رفتم سفارت سوئد برای دادن مدارک. در تهران نسیم هم نمی وزید. سالار زنگ زد و گفت بعد از ظهر در میدان فاطمی اند و بیا. خدای من، سالار، از پشت دو سال بی خبری مرا یاد کرده. کارم که در سفارت تموم شد رفتم وسایلمو از خونه لیلا بردارم و برم خونه ی داییم. تمام راه از میدون ولی عصر تا مطهری که خونه ی داییم بود بسته بود و باید پیاده می رفتم. نزدیکی های فاطمی بود که دیگه خیلی ترسیده بودم. رفتم وسایلم و گذاشتم خونه ی سمیرا. دست خالی اومدم بیرون و با موبایل سالارو پیدا کردم. زد و خورد بود تا منحرف شدیم توی مطهری و موتور ها دنبالمون. پلیس های ضد شورش خیلی بزرگ بودن. و ترسناک. راه که می رفتن زمین می لرزید. نزدیک شدیم به پل مدرس. گاه دنبالمون می کردن و می دویدیم و می ایستادیم. پلیس با باتوم دوید طرفمان. سالار رفت از پله های باریک یک ساختمان بالا، همون ساختمان کنار داروخانه نزدیک پل مدرس. دویدم دنبالش. پلیس اومد تو. دویدم بالا که دیدم سالار باتوم خوران داره می آد پایین. پاهام سست شد. اشکم در اومد. سالارو از پله ها انداختن پایین. طرف من. سرمو خم کردم و دویدم پایین. دو تا زدن پشت کمرم و از ساختمان اومدم بیرون چسبیدم به دیوار. سالار دوید بیرون. داد زد مرگ بر دیکتاتور. از پشت دو نفر ریختن سرش و شدن 4 نفرو 6 نفرو سالار بینشون کتک می خورد و دیده نمی شد. 3 نفری دویدیم طرفش پلیس حواسش یکم پرت شد که دیدم سالار داره می خوره و می ره کنار پل. دستش گرفت به میله و باتوم تو سرش و از بالای پل افتاد پایین. جیغ زدم. دویدم پایین که پیداش کنم. انگار که برم دستشو بگیرم بلند شه بدویم. بگه مرگ بر دیکتاتور. سالارو روی آسفالت دیدم. خدا رو شکر سالم بود. داد زدم. مردم دورش بودن. کنارش رسیدم سالار چشماش هم باز بود. اصلا هم خونی نبود. سالار پاشو. سالار پاشو. سالار بیدار بود من می دونستم. بلندش کردن و سوار ماشینش کردن. سالار تکون نمی خورد. من خشک شده بودم. خشک. و هنوز هم بعد دیدن مادر سیاه پوشش برای سالار تو مسنجر پی ام می ذارم. انگار قرار نیست باور کنم.  مامانم خیلی زنگ زد وگفت جایی نرو و من قول دادم و رفتم. یکشنبه. و دوشنبه از درد در خانه ماندم. از بابام می ترسیدم که بگم منم هستم و نمی دونستم شاد می شه اگه بدونه منم هستم. سه شنبه شد که لیلا زنگ زد و گفت برم پیشش. وسایلمو گذاشتم پیش لیلا و رفتم راهپیمایی سکوت. می ترسیدم هنوز. خیلی می ترسیدم. پلیس می دیدم به رعشه  می افتادم. ولی انگار باید این رعشه در من همیشگی می شد که هنوز هم تا دوتا عکس تظاهرات می بینم موجی می شم. شنبه فرشته بود و سمیرا و ناهید و مریم. رفتیم میدون فردوسی تا نزدیکی های نواب فقط وحشت بود و فرار. سمیرا رو گم کردیم. نواب رو گذشتیم و یادم نمی آد کجا بودیم نزدیک آزادی که موتورها آمدند و فرار می کردیم در خیابان هاو کوچه ها تا نیم ساعتی که صدای گلوله آمد. یک زن و دو مرد زخمی شدند. زن را من بلند کردم و فرشته و سه مرد دیگه. انگار قرار بود هر کسی هم که گلوله می خوره ما نخوریم. با صدای گلوله فرار کردم زیر سایه ی یک سوپرمارکت. برگشتم فرشته را روی زمین دیدم. زخمی شده بود. چشمامو نازک کردم و دویدم طرفش. انگار که من هر چه کمتر ببینم کمتر در خطر گلوله ام. نگاهش کردم. صورتش تمام خون بود. معلوم نبود از کجا خورده. مردم دورش بودن. یک صدایی ازش می آمد.  گفتم فرشته. انگار صد بار صداش کردم. مردی ماساژ قلبی می داد و از دهان فرشته خون می ریخت بیرون. فریاد می زدیم خدااا. یا امام زمان. و اگر آن موقع امام زمان می شنید و کمک می کرد چه خوب بود. الکی که صداش نمی کردم. توی سرم می زدم و فرشته رو تکون می دادم. فکر می کردم بلند می شه. تماما بیچارگی بودم و استیصال. به پهلو خوابوندیمش. انگار که از کنار چشم چپش خورده بود و تا کنار گوشش فرو رفته بود. دستهای ما آدما چقدر خالی است گاهی. چقد ناتوانیم. و فرشته را بردند و من بعدا یادم آمد که رعنا گفته بود دیشب ریخته بودن تو بیمارستانشون و همه مجروحا رو جمع کرده بودن برده بودن.

این شد که تا دوشنبه ماندم و سمیرا برام بلیط قطار گرفت. دوشنبه با فک شکسته و جناق ترک خورده برگشتم خونه تا که 20 روز بعدش برای مالزی آماده شم.

این شد که آنقد مجروح بلند کردیم و گذاشتیم و مرده دیدیم که عزا گرفتیم و عروسی را لغو کردیم و جان سخت شدیم. جریان ندا را 5 روزی گذشت تا فهمیدم. و امروز ویدیویش را دیدم. استاد موسیقی اش اول می گوید ندا نترس. گو اینکه” ندا کمی زخمی شده ای دخترم”. نترس، میرویم دکتر خوب می شوی. ندا نترس. که نترس ها کم کم تبدیل می شوند به ترس خود استاد که فریاد می زند ندا بمون. گویی با خواهش او خواهد ماند. آری، فریاد که می زنی واقعا تصور می کنی که اثر دارد. و بلند می شود و می گوید ماندم استاد. ماندم. ندا نترس. ندا بمون. ای کاش نمی دیدم امروز هم. فریادش که در گوشم مانده آزارم می دهد. سالار بمون. فرشته بمون. سهراب بمون. ندا بمون. ایران بمون.

دهانت را آب بکش

صحبت می کنند و می گویند “آقای” خامنه ای

این یک نفر فرق می کند، برادرم، پدرم، همسرم و هر مردی را “آقا” نمی خوانم تا زمانی که این کلمه در کنار نام این تمساح عینکی می آید

وطنم

خودتان در کتابهایمان نوشتید “دریغ است ایران که ویران شود”

وای بر شما

ما که بی حجابیم و کافریم و مفاتیح نمی خوانیم و شب بیداری نمی کشیم و نماز نداریم و موسیقی داریم و می رقصیم و برای حسین سینه نزدیم…

فهمیدیم راه حسین یعنی چه

وای بر شما

حرفی نیست

اگر خامنه ای برای شما “امام” است

برای ما “حسین” امام است

سال ها امام مارا کرده بودید راه کسب درآمدتان

نام حسینیه را بر خانه هایی گذاشتید، آمدیم برایش اشک بریزیم، راهمان ندادید و گفتید امام ما زنان را با چادر می خواهد و پسران را با آستین بلند

سال ها پدرانمان به پشتوانه اش جنگیدند و رفتند و ماندند با درد

سال ها امام مان را امام خودتان کرده بودید

دو روز صبوری کنید، حسین امام ما ست امروز

می گه ا. ن. به دنبال پرونده سازی به سازمان ملل برای اعلام خسارات ایران در جنگ جهانی دوم است.

اصلا یهو گوشت تنم می ریزه که یه موجود زنده چقد می تونه ضایع و گندیده باشه. پا می شم یه نگاه به دمای هوا می کنم و هیچی …

یعنی ظرفیتمون خیلی زیاد شده ها. به جون خودم. همین چهار سال پیش که چرت و پرت هسته ای می گفت، صاف می رفتیم آسمون و برمی گشتیم. الان دیگه گلواژه های اون موقع اثر نمی کنه  و مهموت مشنگ یه واژه ی تعریف شده س. مثل یه بوی دل انگیزی که شبا تو خوابگاه سربازی هی منتشر می شه، هفته های اول  می ری بیرون هوا تازه کنی، بعدش کم کم عادت می کنی.

حالا شما فکر کن این گیاه بنفش، بره سازمان ملل سخنرانی کنه. خوب اونا که مثل ما عادت نکردن، می رن اجابت مزاج. خودت ببین اگه یه ایرانی غیور بزنه بیرون سالن.

برادرم نگاهت را

لپ تاپم صدای تراکتور می ده. تب دارم. خودم صدا نمی دم حتی. دست و زانوهام درد می کنه. اسباب کشی دارم دو روز دیگه. درس دارم زیااااد. سردرد دارم. جای آمپول، درد چشم، سرده، بگو می دونم جات بده، کارت سخته، برام کلی سپر و رزمایش ساخت. آخرشم گفت ضررش به خودت می رسه. پشت تلفن گریه م گرفت. نمی دونست به هیشکی نمی تونم حرفمو بگم. دادم توفیق باهاش حرف زد. بعدش فکر کردم دیدم گناهی نداره. نمی دونه خوب. خوب یه ضرر بیشتر. شاید اگه تو یکم کمک می کردی نمی رسید به اینجا که زنگ بزنی بگی نگو، ضرر می کنی.

از رنجی که می بریم

از درسی که نمی خوانیم

که عشق آسان نمود اول

موارد استفاده ی زیاد این شعر باعث خز شدنش شد.

الان همون مشکلا وجود دارن ولی آدم دیگه روش نمی شه این شعرو از کله ش عبور بده.