harmony

فراموشی

نوشته‌شده به وسیله‌ی: parvaneharmony در: فوریه 15, 2011

گفته بود زنگ می زنه. نزد. صبر هم کردم نزد. من هم زنگ زدم جواب نداد. باید زنگ می زد. اصلا شعور برام معنی نداشت. اصلا مهم نبود الان با خانومش در حال ولنتاینه. مهم نبود هیچی. باید زنگ می زد. من شکستم. گریه کردم. زیاد.

امروز رفت. گذاشت رفت. منم دیگه خودمو نزدم به اون راه که مهم نیس که خودش واسه خودش زندگی داره ها. منم گذاشتم رفتم. همین.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


  • هیچکدام
  • آسمان: آدم وقتی همه اینا رو می خونه دلش می خواد یک ساعت تموم بشینه و باهات حرف بزنه. اما من
  • حمید: دوباره شروع کن خب. این بار سریع تر احتمالا پیش نمیری؟
  • parvaneharmony: من گند زدم به تزم باید از اول شروع کنم من چی کار کنم؟ :(((((((((

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.